تبليغاتX
مرداب - داستان باران (برای مادرم)
نوشته های سید هادی رضویان
 داستان باران (برای مادرم)
شاید اگر این نوشته را بر اساس اصول داستان نویسی میخواستم بنویسم هرگز به این شکل در نمی امد. یا حداقل تغییرات زیادی میکرد. در اینجا هدف عمده من انعکاس بخشی از زندگیم در ارتباط با روزهای بیماری مادرم بر اساس واقعیت میباشد.

 

 

 

 

 

 

 

باران .مهمان ناخوانده ای در میانه شهریور گرم.

 

توی بازارم .همسرم خرید میکند.من توی یپاده روبین زمین وآسمان. قطرات ریز باران روی سر و صورتم ضرب میگیرند.غریبه ای است میان ما. چند چشم وچند دست وچند سر.

به مردم توی پیاده رو چشم میدوزم.چقدر نسبت به هفته قبل غریبه ترند. نسبت به روز قبل.باران تندو تند تر میشود. دل رفتن توی ماشین را ندارم. زیر باران میمانم. رحمت الهی است. همگامی اش بامهمان ناخوانده ای که صدای قدمهایش دل وجانم راآشوب میکند آرامش عمیق و معنی داری به من میدهد.همسرم میاید. خیس خیس آبم. توی راه برگشت به خانه ترافیک وچراغ قرمز وایست و حرکت های مکرر اعصابم را به هم میریزد. سلول های مغزم آماده پریدنند. پریدن به آشیانه ای که از بیخ و بن در حال لرزیدن است.  پریدن به مادرم. که با یادش دلهره ای عجیب به دل وجانم میافتد. به خانه میرسیم. با بهانه جوئی های پسرم . بابت اشتهای سیری ناپذیرش به اسباب بازی. به پیام گیر سر میزنم. ترسان و لرزان از اینکه مادرم پیام گذاشته باشد. از اینکه چطوری باید جوابش را بدهم.تمام مشتهایم برایش باز است . معنی هر پلک زدنم را میداند. حتی شاید قبل از خودم. اما نه . زنگ نزده است. ساعتی میگذرد. همسرم

از خاموشی ام گله میکند. او میداند. غصه میخورد. رنج میبرد. من هم میدانم .هم رنج میبرم. هم غصه میخورم. هم باید بدانم که چه باید بکنم.که انگار از همه سخت تر است. حاضرم همین الان به رختخواب بروم. بدون شام. بدون فکر . بدون اینکه مجبور باشم تصمیمی بگیرم . وبدون اینکه به کسی جواب بدهم. مثل همان روز که آن جواب آزمایش نحس را گرفتم و دویدم توی اتاق استراحت بخش وبه همه گفتم که نیستم. وتلفن بخش بودکه لحظاتی بعد به صدا در آمد.

 

-"آقای رضویان نیستند. رفتن کنفرانس."

 

اولی مادرم بود. دومی مادرم . سومی همسرم. چهارمی مادرم.

آخر سرخودم زنگ زدم. گفتم دکتر رفته مرخصی. وفقط او میتواندجواب قطعی به ما بدهد. وباید صبر کنیم تا بعد از نیمه شعبان. بعد از عروسی. عروسی داریم. بعد از آن شاید عروسی این مهمان نا خوانده باشد.

مادرم زنگ میزند برای رفتن به عروسی. از آزمایش هیچی نمی پرسد. انگار همه چیز را به بعد موکول کرده است.باهم به عروسی میرویم. من ومادرم وهمسرم وکودکم.کودکم را بغل میکند. تا میتوانم از نگاهش میگریزم. ولی آنی چشم در چشم میشویم. ترسی توی نگاهش هست که انگار تا اعماق وجودش راه دارد. هنوزسر پاست. اما انگار روحش دارد زور آخر را میزند .برای ایستادن.برای مقاومت . برای شنیدن خبری که انگار قبل از گفتن ما فهمیده است. عروسی مجللی است. باران نمی بارد.اما چشمهای من چرا.توی عروسی ثانیه ای شاد نیستم. فکر و ذکرم فرداست.روزی که بایدپیش دکتر بروم.

 

پیش دکتر میروم.پاکت را باز میکند. :

-:بدخیم ترین سرطان معده است."

خدا را شکر میکنم. اما گله مندم. چرا بدترین؟ چرا یک کمی بهتر نه؟چرا شانس دوباره زندگی کردن را نداشته باشد؟ بعد از پانزده سال؟ دوباره شروع همه چیز؟ دوباره شروع تمام خاطرات تلخ؟ کی میتوانیم خاطرات تلخمان را دور بریزیم.؟

تا عصر صبر میکنم. بعد پیش پدرم میروم. موضوع را میگویم. تکانی میخورد. انگار باورش سخت ایت. به هر جائی که دستمان میرسد زنگ میزنیم. راهی به جز جراحی نیست. همسرم دلداریم میدهد. من هم میگویم هر چه برای همه هست برای ما هم هست. مثل دیوانه هایم. برگه پاتو لوژی توی دستم.به هر دکتری که میرسم نشان میدهم. شاید روزنه امیدی برایم باز شود. ازان یک شعاع نازک نور را بگیرم و با مادرم بگریزم. از چنگ این مهمان ناخوانده. یکی از دکتر ها وقتی توضیحاتش تمام میشود به من میگوید:

-"دلم نمیآد تنهات بذارم."

غروب باهمسر وکودکم پیشش میرویم. مثل همیشه به استقبال مان میآید . صورتش عجیب نورانی است. لباس سفیدی به تن دارد. قدری آشفته است. هم خودش هم موهایش. انگار از همیشه سفید تر است. یا رنگش پریده است. پدرم هست. سفارش لازم را به او کرده ام. قرار است چیزی نداند. اما دستم را رو میکند. مادرم میفهمد با هم تماس داشته ایم. تمام مشتهایم جلویش باز است. بند بند وجودم را میشناسد. چطور دروغم را باور میکند.؟قدری سکوت میکند. دستهایش را به هم میمالد. چند سوال میکند . به طرزی که مخصوص خودش است.همان طور که شیطنت های بچه گانه ام را کشف میکرد.بعد سکوت میکند. اشکهایش سرازیر میشود. سالهاست اشک او را ندیده هام.

-"از هیچی نمی ترسم نه از جراحی نه از مردن. فقط از نامه عملم. نه نماز درست و حسابی . نه روزه درست وحسابی. "

یک مرتبه جان میگیرم. داستان دوستم را میگویم که پریروز اعلامیه ترحیمش را روی دیوار دیدم.اینکه مرگ غیر منتظره ای داشت. اینکه هیچ کس از فردای خودش خبر ندارد. قدری آرام میشود. سراغ تلفن میرویم. به او امید میدهم که همه کارها درست میشود. زنگ میزنیم به یک دکتر خوب توی تهران. پیش برادر ها و برادر زاده ها. شهر امید و آرزوهای سالهای جوانی. دو روز میگذرد. فقط توی حال و هوای یافتن دکتر وشماره تلفن و قرار ملاقات هستیم. انگار نه انگار که حریف بی مهبا و مهاجم است. انگار نه انگار که ممکن است همین حالا هم کار از کار گذشته باشد. همه چیز دارد خوب پیش میرود. مثل روزی که مادر را برای آندوسکوپی بردم:

 

سه چهار راه جلویم بود. به هر کدام که میرسیدم چراغ فوری سبز میشد. قبل از اینکه ترمز کنم. به نظرم خوش یمن بود. حس کردم در کاری که پیش رو هست  گشایشی خواهد بود. توی مطب.دکتر تا ته معده را دید. به آخر که رسید رنگ صورتش عوض شد. مرا به اشاره صدا کرد.لحظه ای بعد چشم در چشم مهمان ناخوانده بودم. رنگ و رخسارش زیاد به چشمم نیامد. اما هیبتی داشتکه دلم را لرزاند. پاهایم سست شد. برای من و دکتر آنجا تقریبا همه چیز روشن شد.

 

 

دکتر جراح وقت داردبادستانی که تازه از لمس حجرالاسود فارغ شده اند. همه چیز مهیا است. میرویم برای جراحی.

روز سفر بارانی است. راه ناامن است. میرویم سر شیرو خورشید.دست به دامن سواریها. جاده بارانی است.مادرم جمع و جور کنارم نشسته است. مادر بزرگ روی صندلی عقب. راه آشناست. همسفر ها آشنا. مقصد آشنا. اما غریبه ای با ماست. همان مهمان ناخوانده. جا کرده در اعماق وجود مادرم.همه به جلو نگاه میکنیم. به جاده ای که تا دلت بخواهد پیچ وخم دارد. پر از جنگل و سبزه زار. با کوه هائی یک دست سبز. با قله هائی شناور در مه. جان دل عاشقان طبیعت. میگذریم.آرام آرم به تهران میرسیم. شب شده است. وهمه جا تاریک. اول تهران. میان همهمه دود و ماشین وآدم. یک ماشین در بست تا خانه دائی. بعد از پنج تاشش سال. چیز زیادی عوض نشده. الا اتاق بچه ها . تابلو ها و قدری هم آدم ها. احوال پرسی که تمام میشودمیرویم سراغ دکتر و دوا. دائی به من پول میدهد. برای فرداو فرداهالازمش داریم.شب طولانی است. باپسر دائی خلوتی داریم. به یاد سالهای دور و نزدیک.

صبح آماده رفتنیم. به بیمارستان بزرگ مهر. برای عمل جراحی بزرگ. توی راهیم.  راننده رادیو را روشن میکند:

"در کشورهای عربی درصد ابتلا به بیماری های لاعلاج پایین است . تحقیقات نشان میدهد که علت این امر مصرف زیاد خرما است. "

چقدر خرما خوردیم؟ مادرم چقدر خرما خورده است؟ چرا تشویقش نکرده ام؟ چرا مطالعه نکرده ام؟چرا جستجوی بیشتری نکردم که چه چیزی بیشتر جلوی سرطان را میگیرد؟ هجاهای خرما توی سرم تکرار میشود. بر میگردم به مادرم نگاه میکنم. طنین خرما هنوز توی سرم هست. راننده سر صحبت را باز میکند و من لرزان در نسیم صبح تهران هم کلامش میشوم.

بیمارستان بزرگی است. قدیمی و بزرگ. مراحل کار با گفتن اسم دکتر آغاز میشود. آزمایش. نوار قلب. معاینه. ساک کوچک وسایل بیمارستان.اتاق دو تخته. عوض کردن لباس. مادرم مادرم. مادرم. در لباس بیمارستان. باز هم کنار پنجره. طبقه ششم. مثل پانزده سال پیش. باز هم جراحی شکمی. من در کنارشم. مثل پانزده سال پیش . فقط قدری بزرگ شده ام. قبلا تنها در بیخبری. امروز غوطه ور در امواج آنچه راجع به سرطان میدانم و در این عالم تنها.  پرستارها. همکارهای خوب. پیر و جوان. کم کم با من آشنا میشوند. قدری بیشتر توجه میکنند. جراحی بعد از ظهر است. دکتر قلب میآید. مادرم روی تخت دراز کشیده است. مثل همیشه ساکت و آرام. با نگاهی به بیرون از اتاق. به افق دود اندود تهران.میدانم در چه فکری هست. میداند در چه فکری ام. پس حرف زدن برای چه. نعره مستانه مهمان نا خوانده دل جان مان را آشوب میکند. من واو در فکریم. در فکر اینکه دست تقدیر کجای این هجمه سکوت و هیاهو را میگیرد. کار زار ما با این عجوزه هزار چهره به کجا میانجامد؟

ساعتی میگذرد. آشنا ها یک به یک میآیند. یا توی گوشی مادرصدایمان میزنند.گوشی دیگر توی دستم جا باز کرده است. دیگر باید به دکمه ها و زنگهایش عادت کنم. وبه دادن پاسخ های سهل و ممتنع. کاشکی زودتر تمام شود. تا ساعت پنج انتظارمان طول میکشد. لباس سبز عمل را می پوشد. چقدر شبیه فرشته هاست. ولی رنگش حسابی پریده است. روی تخت دراز میکشد. کلاه اتاق عمل روی سرش. وکلام آخر:

-"جان تو وجان هانی"

چهار ساعت توی اتاق عمل میماند. توی این مدت من هستم و لرزش مداوم گوشی توی دستم. وتکرار جمله های از پیش تعیین شده:تشکر از تماس شما. خبری نداریم. التماس دعا.

عمل همانطور بود که میخواستیم . دکتر با لبخند بیرون میاید:

-"پیشرفته بود . بالاخره راضی نشد توی شهر خودش عمل کنه"

تشکر صادقانه ما از دکتر. بعد رفتن پیش مادر. از درد به خود میپیچد. برای چه؟ اینهمه درد برای چه؟چرا درد میکشد؟ چرا او باید اینقدر زود بمیرد.؟ هر چه چرتکه میزنم به60  سال هم نمیرسد. آنوقت راستی ایمانم چند ساله است ؟ چرا سراغ ایمانم نمیروم.؟ایمانم چه میگوید؟ چقدر به معجزه ایمان دارم. ایمان. چقدر دلم برایش تنگ شده است. برای خودش و برای شوخی هایش. برای لطیفه هائی که برایم سر هم میکند:

 

سر سفره  شامیم. ایمان ویرش میگیرد برایم داشتانی تعریف کند. هم برای من و هم برای مادرش. باید از اول تا آخر نگاهش کنیم والا مزه اش نمیکند. قصه جنگ خودش را با شیطان و دوستانش را میگوید. جنگ او با آدم های بد به جاهای سخت و نفس گیرش میرسد. انگار خودش هم در مانده است. قصه اش مرا حسابی جذب میکند. این جنگ را کی میبرد.؟ یک مرتبه برگ برنده اش را رو میکند. با زبان شیرین خودش:

-" شیطونه خیلی قوی بود . داشت ما رو شکست میداد اما نمیدونست ما خدا داریم وبه ما کمک میکنه. یه دفه خدا اومد و به ما کمک کردو ما شیطونو شکست دادیم. "

به لقمه توی دستم خیره میشوم. روزی خدا. ایمان. دلم گرم میشود. به همین که ایمان گفت. به همین دستی که ایمان را یاری کرد.

 

 

یک هفته ایست که توی بیمارستانیم. شب ها مال فامیل است و روز ها مال خودم. راهش میبرم. همه چیز خوب است. نه تبی .نه درد زیادی. فقط چشمهائی که به بیرون خیره خیره نگاه میکنند. لوله ها و سرمها یکی یکی کم میشوند. چیز زیادی به ترخیص نمانده است. ایمان کاسه صبر همه را لبریز کرده است. دلم مثل سیر و سرکه میجوشد. باید راهی شوم. حال مادرم خوب است. میروم برای رسیدگی به خودم. به خانواده ام. وبه ادامه درمان مادرم. برای دست گرفتن دوباره کاغذ پاره ها وجستجو کردن روزنه امیدی برای خودم و مادرم. برای فهمیدن چگونه ایستادن در مقابل دشمن هزار چهره. ولی همه جواب ها یک طمع دارد. حتی خبر انجام موفق جراحی هم کسی را خوشحال نمیکند. بخصوص اهل فن را. انگار وضع خیلی بدتر از آن است که ما احساس میکنیم. انگار این جراحی خوب فقط و فقط بابت دلشوره های ما بوده و بس.  والا چه کسی میتواند خبر بدخیم ترین سرطان معده را بشنود و کار پزشکی بداندو امید وارانه لبخند بزند. انگار سر و تهش تلاش بیهوده ای ست.

چشم در چشم مادرم میمانم. که در آن امید موج میزند. امید به زنده ماندن. وپیکان این امید متوجه من است. متوجه جستجوی من. متوجه دست ها و پاهای من.

منی که هیچ دری برویم باز نیست. وسرگردان کوچه هائی بن بستم. وناچار به تکاپو برای یافتن باریکه راهی . برای یافتن یک در تنگ.

از تهران میآید. حسابی به هم ریخته است. اما روحیه دارد. دیدن دو هفته ای برادر ها و برادر زاده ها برایش خوب بوده است. جراحی و نقاهت حسابی رمقش را گرفته است . تا میاید برنامه رفتن برای شیمی درمانی را میچیند. من هم راضی ام . به انبوه کوچه های بن بست پیش رویم فکر میکنم. به این که اصلا مگر فرقی هم میکند که از کدام کوچه برویم ؟

مطب دکتر توی کوچه بن بستی است. پر از ماشین. بدون جای پارک. وتوی مطب پراز بیمار. دکتر و بقیه روی خوش نشان میدهند.همکاری میکنند . تخفیف میدهند. همین دل جانم را گرم میکند. سر به آستان ربوبی میسایم. دستور مراقبت های بعد از شیمی در مانی را میگیرم وبه دقت اجرایش میکنم. خودش هم مثل همیشه دقیق است. پرسیده های مرا باز میپرسد. تا مطمئن شود. از این پس منم و پراید نقره ای و مادرم با کیسه نایلون دارو های شیمی در مانی. بعضی حساس به نور. بعضی بزرگ . بعضی کوچک. اینها چه کاره اند؟ میکشند یازنده میکنند؟شفا میدهند یا نه؟نکند نابودش کنند؟

کورس اول شیمی درمانی را میگذرانیم. با ترس و اضطراب. آغاز راه شش ماهه.

ضعف و بی حالی دوسه روز بعد از شیمی درمانی شدت میابد. پرس وجو میکنم . طبیعی است. به تقویت و سرم نیاز هست. هر چه میدانم را رو میکنم. از دیگران هم میپرسم. بهتر میشود . راه میافتد. به غذا میافتد. دلم گرم میشود. یک پله رارفته ایم.اما توی این تاریکی نمیدانم به جلو یا نه.

کورس دوم . همه چیز مرتب است. الا یک چیز. یک چیز تازه. وآن هم لرز. لرزه بر اندام. 

از سرم لعنتی. بر دستهاوپاها. درست وقتی بیست دقیقه ای از تزریقش میگذرد. سرمش را قطع میکنم. پشتش مینشینم. حالا من و او روی تخت میلرزیم. دقایقی بعد آرام میشود. دارو را دوباره شروع میکنیم.  وبالاخره کورس دوم را ختم به خیر میکنیم. بعد از آن تزریق توی خانه مراقبت بهتری میکنم. مراقبت از آنچه که از مادر برایمان مانده است. از پوست و استخوانی که حالا با تمام وجود میجنگد. مادری که دیگر نه ریزش مو برایش مهم است. نه حالت تهوع ونه ضعف. فقط میخواهد مهمان نا خوانده را بیرون براند. انگشتهایش درد میکند. وقتی میخواهد چیزی را بردارد چنگ میشود. جای نگرانی نیست. اثرات جانبی لرز شدید است بر عضلات کوچک تر بدن. حوله ای گرم میکنم روی انگشتان لاغرش میپیچم. بهترمیشود. برمیخیزد. بیرون میرود . خرید میکند.  

کورس سوم. از بچه ها سوال میکنم. آزمایش میگیرم. بد نیست. میگویند خوب دارد تحمل میکند. انتظار عوارض بیشتری هم هست. جلسه اول قدری دیر میرسیم .برای جلسات بعدی وقت را تنظیم میکنیم.  اورا بعد از هر شیمی دزمانی با نایلون داروها جلوی در پیاده میکنم. یک ساعت بعد برای وصل سرم میروم. اما انگار چیز دیگری در میان هست. ضعف و بیحالی رنگ و بوی دیگری دارد. زیر چشمش را نگاه میکنم. زرد زرد است. بند دلم پاره میشود. نکند کبد؟ به اتاق دیگری میروم. میگویم امان از حواس پرتی. دنبال آنژیوکت میگردم. برای گرفتن رگ. جیبهایم را جستجو میکنم. وآموخته هایم را برای یافتن علتی برای این زردی. میابم و نمی یابم. چند روز میگذرد. دیگر از جایش تکان هم نمی تواند بخورد. به تکاپو میافتم . کسی چیزی نمیداند جز ضعف و بی حالی معمول بعد از شیمی درمانی.

هوا بارانی است. سر کارم. مرا میخواهند. حالش بد است. انگار طور دیگری است. همکارم را میبرم. زیر سیل آبی که از آسمان بر سرمان میریزد. سوندش را وصل میکند. همینطور سرمش را. میروم برسانمش.میگوید:

-"حالش خیلی بد ه یکی دو ماه بیشتر نمیمونه."

به خانه برمیگردم. وضع بدتر شده است.آنچه از مادر برایمان مانده را در بغل میگیرم و از هجمه باران  به ماشین میگریزم . چراغ قرمز را رد میکنم. وهمینطور چاله چوله های پر از آب شهر را. به بیمارستان میرسم. خوف و رجای من و فامیل. نمیدانم کی آمده و کی نیامده. دکتر قلب میآوریم بالای سرش:

-"اثر داروی 5fuاست. دپرسیون میوکارد داده . اندیکاسونCPRنداره."*

بند بندوجودم دارد از هم جدا میشود. انگار نمی خواهم بپذیرم. تکاپویم بیشتر میشود. هر کاری که بتوانم میکنم. شاید دکتر اغراق میکند. شاید وضع آنقدر هاهم بد نباشد. اما حالش بدتر میشود. کار به ICUمیکشد. با خاطرات تلخ و شیرینش .زیر باران . آمبولانس میگیریم. برای رهائی از باران. کشاکش برانکارد . نفس های به شماره افتاده. وفشار خون لعنتی که به زحمت زیاد فقط کمی بالا می آید. چیز دیگری برای نذر کردن نداریم.  مثل شمعی است که دارد خاموش میشود. حالا من و او توی ایستگاه آخریم. با لوله تراشه که تا حلقش فرورفته و راه نفسش را باز نگه میدارد.جسته و گریخته با من چیزی میگوید که درست نمی فهمم. مثل بیشتر چیزهائی که در پنجاه و شش سال عمرش با خود داشت. کنار تختش صندلی میگذارم. مینشینم. می ایستم. سرم ها را کنترل میکنم.و مبادا لحظه ای قطع شوند. مبادا قطره ای کم بروند. مینشانمش. پهلویش میکنم. درازش میکنم. در فکرم نقشه فردا را میکشم. که چه دکتری را بالای سرش بیاورم. دست به دامن داروخانه های بیرون بیمارستان هم میشوم برای نوع خارجی دارو هایش. حتی گرفتن رگ از گردن که به قلب نزدیک تر هم هست. برای اثر بخشی بیشتر دارو به قلب. مستاصل شده ام. ناتوانی دست ها و پاهایم را برای بهبود اوضاع به خوبی حس میکنم.به اتاق استراحت میروم . برای استراحت و نماز . چشم هایم را میبندم .برای چندلحظه. به امید چند قطره خونی که اگر به کلیه هایش نرسد از کار میافتند. وبه امیدتپیدن قوی تر قلبش تا زنده بماند.

نزدیک اذان صبح است. مشغول نمازم. صدایم میکنند . توی کوماست. بی حرکت. به صدایم جواب نمیدهد. آرام روی تخت خوابیده است. همکاران از من اجازه کار در مانی بیشتر را می خواهند. فقط اجازه تزریق آمپول را میدهم. نه شوک. نه ماساژ. نمی خواهم عذابش بدهم. نمی خواهم آرامش ملکوتی اش را بر هم بزنم. از بخش بیرون میآیم. مثل بید میلرزم. قرارایستادن را ندارم. بیرون بخش قدم میزنم. آنقدر که خبر آخر را میدهند .خبر رسیدن به انتهای کوچه بن بست.

 

                                                ***

مراسم ختم خیلی خوب برگزار میشود. روز هفتم هوا گرفته و بارانی است . آنقدر که

هیچکس مجال ایستادن  سر مزار را پیدا نمیکند.

حالا نوبت ماست . نوبت ما و خاطره هایش. ما و رویاهایمان که تنها دست آویز تجدید دیدارمان با مادر است.

خوابش را میبینم:

با موبایلم به او زنگ میزنم. گوشی را بر نمیدارد. اما ناگهان کنارم ظاهرمیشود. زنده است. بعد از مرگ. همه با تعجب به من و او نگاه میکنند. هر دو زنده ایم میشود. حرف نمیزند. اما هست. به فکر فرو میروم.چه کنم که بیشتر زنده بماند. باید دنبال داروئی بگردم که جلوی ضیف شدن بیشتر قلبش را بگیرد . باید با بهترین متخصص قلب صحبت کنم.تا قلبش را حسابی تقویت کنیم. وغذا. این را هم باید بپرسم. حتما غذاهائی هم هست. مثل خرما شاید. که با همان معده نصفه نیمه بتواند هضم کند. لابد خیلی چیز های دیگر هم هست که به آدم قوت قلب میدهد. مادر بزرگ. حتما او میداند. او خیلی چیز ها را میداند. مادرم باید بیشتر بماند. حداقل چند سال تا ایمانم قدری رشد کند. که دیگر تا آخر عمر اورا فراموش نکند.او زنده است. نمیدانم تا کی زنده میماند. واما....... باران نمیدانم اینبار با ما چه میکند.

 

 

 

 

 

 

·            FU 5 :نوعی دارو ی شیمی در مانی است.

·            دپرسیون میوکارد: سرکوب شدن عضله اصلی قلب.

·            اندیکاسیون CPRندارد: انجام عملیات احیا برای بیمار بی فایده است.

یباشد.
|+| نوشته شده توسط هادی رضویان در چهارشنبه یازدهم مهر 1386  |
 
 
بالا