نام داستان : مرداب
باران سرد ور یز میباريد . زن این را با نوک انگشتانش که از بالای شیشه بیرون داده بود حس کرد. جرات پائین کشیدنش را نداشت . مرد از هجوم تند وتیز باران چندشش می شد. مرد سر پيچ دو دستی فرمان را چسبید و به یک سمت خم شد.
-((یه کم یواش تر ))
- (( دیر میشه ))
-(( می خوام ببینم))
مرد آرنجش را به لبه ی در تکیه داد و به دنبال چیز دیدنی به بیرون نگاه کرد.
-((یواش تر نمی خواد ... همینطوری ببین))
به زن خیره شد:
زیبا بود طوری که هر لحظه می توانست عاششقش شود . چشمهایش را بست. برای لحظهای، و بعد به جاده چشم دوخت . لحظه ای خواست تصویر زنش را پشت پلکهایش ، در درونش مجسم کند.اما نشد. شاید هرگز این تصویر شکل نمی گرفت.
عین ماهی بود. لزج وسرد.سرد از خامی احساس مرد نسبت به او. والا گرم .گاهی تنش چون کوره بود. ساکت بود و به بیرون چشم داشت. سکوتش مرد را کلافه می کرد. حس می کرد خیلی از او دور می شود. زن همانی بود که کنارش نشسته بود، اما در درونش ، در ذهنش جز اسمی نبود . و البته همین همواره آرامش می کرد. دست به دنده برد ولی کمش نکرد.
زن در آینه بغل دوباره خودش را بر انداز کرد. تصویرش زیر قطرات باران در حال محو شدن بود.
چیزی توی رگهایش می دوید . سر پنجه و آرام .به لباسش چنگ زد. درد زایمان را نچشیده بود اما حس می کرد زنها موقعش که برسد اینطوری به لباسشان چنگ می زنند.
دستگیره را لای انگشتانش فشرد. تلاش بیهوده ای برای گرفتن شتاب ماشین . مرد غر لند کنان دنده را پس وپیش کرد. دست بردارنبود ماشين نبايد می ایستاد . انتهای جاده پیدا نبود و خطر دیر رسیدن بسیار. ماشین پت پتی کرد و ایستاد:
-(( بیا... ببین))
-و با دست به بیرون اشاره کرد. مرد از طعنه ای که زده بود سیر نشد.
- (( لعنتی بنزین تمام کرده ... یه کلمه به آدم نمی گی ماشینو کجا می چرونی ... آدم حواسس جمع باشه.))
چاره ی درد بيرون از ماشین بود. حالا هر دو ایستاده بودند و اجباراً زیر باران.
زن حاشیه شال بزرگش را با نوک انگشتانش به بازی گرفت. رو به آسمان کرد و با لذت چشمهایش را بست
-(( داره بارون می آد))
طوری گفت که انگار تمام تلخی چند لحظه پیش را فراموش کرده . چیزی بود که زیر ضربه های ریز و پیو سته باران از لای رنگ و لعاب صورتش جان می گرفت.گرمی داشت انگار زنده بود.
-(( هلش بده بریم کنار ))
ماشین به نرمی توی خاکی لنگر انداخت. مرد به اطراف نگاه کرد. هول دیر رسیدن جانش را می گزید. عروسی تنها خواهر بود و تنها برادر نباید دیر می رسید.
طبق قرار وقتی برای تلف شدن نبود.
خانه ها باشیروانیهای زنگار بسته پشت به پشت هم آن طرف رود ایستاده بودند، انگار که منتظر دیدن چیزی باشند.
زن چشم به رود داشت.رود آنقدر حاشیه نداشت که بتواند توی زلالی آن خودش را ببیند. دستهایش را روی سینه جمع كردوسينهاش را به آرامی از طنین رود پر کرد. مرد طول رود را کاوید . خانه بود .آدمها بودند. با خودش فکر کرد چه جای خوبی بنزین تمام کرده. آن بالاتر ها ممکن بود حتی یک خانه هم نباشد . خانه بود. آدمها بودند. حتماً چند لیتر بنزین هم بود.
پل کم عرضی کمی دور تر روی رود بند شده بود. مرد از صندوق عقب گالنی را بیرون کشید و سر پیچش را امتحان کرد.
-((کیف پولمو بده))
زن جیبش را گشت و کیف مردش را داد.
-(( می رم بنزین گیر بیارم ))
مرد به ماشین نگاه کرد. سوئیچ را توی دستش گرداند. دوباره به زن نگاه کرد. سوئیچ را با وسواس کف دست زن گذاشت و سعی کرد با لبخندی دل زن را بدست آورد.
-(( زود بر می گردم))
و به سرعت دور شد.
لبخند زدن برای زن كار سختی نبود. کاری که مرد بیشتر وقتها از بی موقع بودنش شکایت می کرد.
خرده بادی توی لباس زن پیچید و آرستگیاش را برهم زد.
از پست سر صدای دورگه ای را شنید. صاحب صدا به زحمت از حنجره کم بضاعتش آواز سختی را بیرون میکشید. دنبال صاحب صدا گشت. پسرکی بود چوب به دست و بدون گله.
از آن سوی جاده به سمت ماشین می آمد. سن و سالش را از آن فاصله به درستی نمی شد حدس زد.
زن دامنه مانتویش را گرفت و گره روسری اش را محکم کرد و لبه ی شالش را حواله شانه کرد.
پسرک با دیدن زن راهش را کج کرد و آمد به سمتی که زن کنار ماشین ایستاده بود. زن جرات دنبال کردن نگاهش را نداشت. اما زیر چشمی پسرک را می پایید . همه از ترکیب خوب صورتش حرف می زدند. از جذابیتش ، چیزی که اینجا ... توی این برهوت...
فکرش را هم نمی توانست بکند. پسرک نزدیک شد . کرکهای پشت لبش نشان از نوجوانی داشت. نگاهش به زن نگاه خریدار نبود. شاید مثل نگاه به یک مجسمه زیبا.با همان بهت تحسین آمیز.
-((سلام))
زن با لبخند سری تکان داد. پسرک با کنجکاوی به سمت رود خم شد و جلوی پای زن را کاوید. به دنبال چوبی، چیزی که یک آدم شهری را کنار رود، زیر این باران یکدست و ریز و سرد به بهانه ی ماهی گیری متوقف کرده باشد . نبود.چيزي كه دنبالش ميگشت نبود. مطمئن شد. سوال زن را از نگاهش خواند
-((گفتم...شاید دارین ماهی می گیرین...))
چیزی که از درونش، از لایه پوستش خزیده بود و با او و هم نفس او محو رود شده بود. کم رنگ شد.
یاد ماهی قلبش را گزید.دو سه تای قرمزش را مرد همان روز صبح از آکواریم در آورده بود وآب کرده بود و زن حسابی دلگیر شده بود.
ماهی عادت هر روزه بود. نشستن و غذا دادن به ماهی ها.
-(( اینجا ... ماهی داره ))؟
نفهمید کی لبش جنبید و پسرک را که داشت دور می شد متوقف کرد.
پسرک ایستاد و سوال زن را مزه مزه کرد. و متفکرانه در حالیکه انگشتش را روی لب پائینش می کشید پاسخ داد:
-(( اینجا؟... داشتن داره... ولی چه جوری می خوای)) ؟
- ((قرمز...مثلاً این قدی...))
زن دستش را به اندازه ی ماهی که توی ذهنش بود همان که قبلا توی آکواریوم بود بالا آورد.پسرک خندید. ریزه خنده ی معصومانه ای .دست زن را بر انداز کرد و گفت:
- ((نه ... از اینا نه))
و به ابتدای جاده نگاه کرد . تا آنجا که پشت پیچ عمیق جاده گم نشده بود. انگار راه را از ابتدا می شناخت.
- ((از اونجا اومدی ماهی قرمز بگیری ))؟
زن نمیدانست لزومی دارد ماجرای عروسی را برای پسرک توضیح دهد یا نه. روی پل را نگاه کرد.اگر مردش می دید . شاید دوباره غصه ای می شد. شبهه ای می شد. اما نبود.حتی در دوردستها هم اثری از مردش نبود.
- (( بنزین تموم کردیم ... شوهرم رفته بنزین گیر بیاره... توی دهتون بنزین هست یا اونم مثل ماهی قرمزه...؟
و پوشیده خنده ای کرد.هر دو خندیدند.پسرک کمی بیشتر خندید و از شوخی زن زیبا سرخ شد
- (( توی ده مشکله...ولی...))
زن زیر چشمی به پسرک نگاه کرد و با لبخندی که برایش کار سختی نبود پرسید:
-((ولی چی؟...شوهرم وضعش خوبه ها...))
پسرک کلید زنگار بسته ای را از جیبش در آوردوگفت:
-((ولی ماشین داداشم هس ...زده خونه ما...))
نمی دانست باید آمدن شوهرش را بخواهد یا نه .همیشه حس میکرد هر چه بخواهد.هر چه در قلبش آرزو کند،می یابد.رود توی خودش می غرید و سر می کشید و می رفت.
حالا باد هم شدید تر شده بود. و ریزه های باران را تا دورها می برد . زن به اطراف نگاه کرد منظره ی روستا را در یک لحظه از نظر گذراند.شالش سرید.دیگر به زحمت روی شانه اش بند می شد. اما اعتنا نکرد.
-((باید جای قشنگی باشه))
چیزی توی قلبش بند می گسست و آرام آرام بالا می آمد .پسرک گفت:
-((خیلی ... بهترین جاش))
چوب دستش را بالا گرفت و نقطه ای را آن دور ها نشان داد.
-((بهترین جاش ...اونجاس ...وسط اونجا))
زن توی انبوه درختان چشم دواند.لابد منظور پسرک لای آن درختان بود.جنگلی که دور و انبوه بود.
-((یه مردابه ...خیلی هم بزرگه))
و سعی کرد با دو دستش مرداب را یک طوری برای زن مجسم کند.به تلافی نشانی که زن از ماهی ساخته بود.
-((برای عکس گرفتن جای خوبیه))
-((خیلی دوره))؟
زن این را بدون اینکه به پسرک نگاه کند گفت:
-(( پیاده آره... ولی))
زن حالا با ولع دهان پسرک را می کاوید . دنبال آن امای پسرک بود.
-((یه راه ماشین رو داره ... خودم بلدم))
آب دهانش را بزور فرو داد. رود پر خروش ترازقبل توی خودش می غرید . موجها سر به پایه های پل می سائیدند.چیزی از درونش رها می شد. بال می گشود و خود نمایی می کرد.
جائی که پسرک نشان داده بود چندان دور به نظر نمی رسید . کلید کف دست پسرک را نگاه کردوزل زد به چشمهایش . حالا سینه به سینه او ایستاده بود.دست روی شانه اش گذاشت و به نرمی گفت:
-((منو میبری اونجا))؟
پسرک به ماشین نگاه کرد و به پاهای زن :
-((پیاده))؟
-((مگه نگفتي خونتون بنزين هس))؟
دست پسرك چرخيد به ست پل و در حاليكه چوبدستش را به همان طرف برميگرداند
گفت:
-((پس آقاتون ... نميآد))؟
زن از جوشش نيافتاد.غير از لحظهاي ، چيزي كه مثل تصوير مردش لحظهاي از ذهنش گذشت. شانههاي پسرك را فشرد
-((بدو... من همين جا منتظرم))
********************************
مرد از ميان تيرهاي چوبي پل جاده راپائيد. سست شد. سراسيمه شروع كرد به دويدن. بنزين از توي گالن لب پر ميرد و به سر ولباسش ميپاشيد. تمام اميدش به شيطنت زنش بود كه ماشين را جائي همان اطراف مخفي كرده باشد.به جاي قبلي ماشين رسيد.
دبه رنگ و رو رفتهاي روي زمين افتاده بود و از رطوبت سرش بوي بنزين به مشابه ميرسيد.آن سوتر لبه رود، شال بزرگ زنش را كه روي زمين افتاده بود، شناخت.
اسفند77