تبليغاتX
مرداب
نوشته های سید هادی رضویان
 
حالا می دانم که علی رغم تحلیل های این پزشکان لعنتی جسم و روح آدم هیچ ربطی به هم ندارند. یعنی خوب بودن حال یکی اصلا دلیل خوب بودن دیگری نمی تواند باشد.والا من با درد گردن .سردرد و"دل"درد اینقدر نباید "خوب"حال باشم. این روز ها بد جوری هوس کار های عاشقانه کرده ام. کار های اهل دل . کار هائی که از محاسبات  و معادلات روزمره خارج باشد. راستش خسته شدم از این که تکلیف همه چیز را در زنگی ما دارد ماشین حساب تعیین می کند. دلم ماشین حساب مجهز تری می خواهد.که پارامتر های دیگری داشته باشد. البته منظورم این شاخص های دست مالی شده معنوی معروف نیست. فکر می کنم اگر حال و روزم در این عصر زمستانی به همین شکل باشد. امشب باید منتظر تولد فرزند دیگری باشم. و راستی می خواهم به پسرم یاد بدهم که برای خنک شدن دلش از دست کسانی که آزارش می دهند اصلا منتظر خدا نباشد!
|+| نوشته شده توسط هادی رضویان در جمعه دوم اسفند 1387  |
 خدا از دیدگاه پسر هفت ساله ام.

خدا لباسی سیاه .شالی سبزو صورتی نورانی دارد.وکوچک نیست. از او پرسیدم که منظورش از کوچک چیست. جواب داد:

یعنی اندازه تو نیست.

- خدا کارهائی می کند که مخصوص به خود اوست. مثلا وقتی بخواهد کسی را به خاطر کار بدی که کرده است تنبیه کند اینکار را خیلی دیر انجام می دهد.

 

|+| نوشته شده توسط هادی رضویان در یکشنبه پنجم آبان 1387  |
 دلنوشته(شاید بعدا اسمش را عوض کنم. )
فکر می کنم مسئولیتی را در بیمارستان قبول کرده ام که بیشتر از اینکه در آن از من کار بخواهند ادای کار کردن می خواهند. حتی آن حد اقلی که امید وار بودم به قول خودشان خدا محور و مریض محور باشند. انگار اگر سر دو تا نیروی خدماتی داد نزنی و هیاهو نکنی  فکر نمی کنند که داری کار می کنی. هر چند هر طور که حساب می کنم کم کاری نکرده ام. ولی من فکر می کنم که کسی که دارد کار می کند فرصت هیاهو کردن ندارد.
|+| نوشته شده توسط هادی رضویان در چهارشنبه سوم مهر 1387  |
 داستان مرداب

نام داستان : مرداب

باران سرد ور یز میباريد . زن این را با نوک انگشتانش که از بالای شیشه بیرون داده بود حس کرد. جرات پائین کشیدنش را نداشت . مرد از هجوم تند وتیز باران چندشش می شد. مرد سر پيچ دو دستی فرمان را چسبید و به یک سمت خم شد.

-((یه کم یواش تر ))

- (( دیر میشه ))

-(( می خوام ببینم))

مرد آرنجش را به لبه ی در تکیه داد و به دنبال چیز دیدنی به بیرون نگاه کرد.

-((یواش تر نمی خواد ... همینطوری ببین))

به زن خیره شد:

زیبا بود طوری که هر لحظه می توانست عاششقش شود . چشمهایش را بست. برای لحظه‌ای، و بعد به جاده چشم دوخت . لحظه ای خواست تصویر زنش را پشت پلکهایش ، در درونش مجسم کند.اما نشد. شاید هرگز این تصویر شکل نمی گرفت.

عین ماهی بود. لزج وسرد.سرد از خامی احساس مرد نسبت به او. والا گرم .گاهی تنش چون کوره بود. ساکت بود و به بیرون چشم داشت. سکوتش مرد را کلافه می کرد. حس می کرد خیلی از او دور می شود. زن همانی بود که کنارش نشسته بود، اما در درونش ، در ذهنش جز اسمی نبود . و البته همین همواره آرامش می کرد. دست به دنده برد ولی کمش نکرد.

زن در آینه بغل دوباره خودش را بر انداز کرد. تصویرش زیر قطرات باران در حال محو شدن بود.

چیزی توی رگهایش می دوید . سر پنجه و آرام .به لباسش چنگ زد. درد زایمان را نچشیده بود اما حس می کرد زنها موقعش که برسد اینطوری به لباسشان چنگ می زنند.

دستگیره را لای انگشتانش فشرد. تلاش بیهوده ای برای گرفتن شتاب ماشین . مرد غر لند کنان دنده را پس وپیش کرد. دست بردارنبود ماشين نبايد می ایستاد . انتهای جاده پیدا نبود و خطر دیر رسیدن بسیار. ماشین پت پتی کرد و ایستاد:

-(( بیا... ببین))

-و با دست به بیرون اشاره کرد. مرد از طعنه ای که زده بود سیر نشد.

- (( لعنتی بنزین تمام کرده ... یه کلمه به آدم نمی گی ماشینو کجا می چرونی ... آدم حواسس جمع باشه.))

چاره ی درد بيرون از ماشین بود. حالا هر دو ایستاده بودند و اجباراً زیر باران.

زن حاشیه شال بزرگش را با نوک انگشتانش به بازی گرفت. رو به آسمان کرد و با لذت چشمهایش را بست

-(( داره بارون می آد))

طوری گفت که انگار تمام تلخی چند لحظه پیش را فراموش کرده . چیزی بود که زیر ضربه های ریز و پیو سته باران از لای رنگ و لعاب صورتش جان می گرفت.گرمی داشت انگار زنده بود.

-(( هلش بده بریم کنار ))

ماشین به نرمی توی خاکی لنگر انداخت. مرد به اطراف نگاه کرد. هول دیر رسیدن جانش را می گزید. عروسی تنها خواهر بود و تنها برادر نباید دیر می رسید.

طبق قرار وقتی برای تلف شدن نبود.

خانه ها باشیروانیهای زنگار بسته پشت به پشت هم آن طرف رود ایستاده بودند، انگار که منتظر دیدن چیزی باشند.

زن چشم به رود داشت.رود آنقدر حاشیه نداشت که بتواند توی زلالی آن خودش را ببیند. دستهایش را روی سینه جمع كردوسينه‌اش را به آرامی از طنین رود پر کرد. مرد طول رود را کاوید . خانه بود .آدمها بودند. با خودش فکر کرد چه جای خوبی بنزین تمام کرده. آن بالاتر ها ممکن بود حتی یک خانه هم نباشد . خانه بود. آدمها بودند. حتماً چند لیتر بنزین هم بود.

پل کم عرضی کمی دور تر روی رود بند شده بود. مرد از صندوق عقب گالنی را بیرون کشید و سر پیچش را امتحان کرد.

-((کیف پولمو بده))

زن جیبش را گشت و کیف مردش را داد.

-(( می رم بنزین گیر بیارم ))

مرد به ماشین نگاه کرد. سوئیچ را توی دستش گرداند. دوباره به زن نگاه کرد. سوئیچ را با وسواس کف دست زن گذاشت و سعی کرد با لبخندی دل زن را بدست آورد.

-(( زود بر می گردم))

و به سرعت دور شد.

لبخند زدن برای زن كار سختی نبود. کاری که مرد بیشتر وقتها از بی موقع بودنش شکایت می کرد.

خرده بادی توی لباس زن پیچید و آرستگی‌اش را برهم زد.

از پست سر صدای دورگه ای را شنید. صاحب صدا به زحمت از حنجره کم بضاعتش آواز سختی را بیرون میکشید. دنبال صاحب صدا گشت. پسرکی بود چوب به دست و بدون گله.

از آن سوی جاده به سمت ماشین می  آمد. سن و سالش را از آن فاصله به درستی نمی شد حدس زد.

زن دامنه مانتویش را گرفت و گره روسری اش را محکم کرد و لبه ی شالش را حواله شانه کرد.

پسرک با دیدن زن راهش را کج کرد و آمد به سمتی که زن کنار ماشین ایستاده بود. زن جرات دنبال کردن نگاهش را نداشت. اما زیر چشمی پسرک را می پایید . همه از ترکیب خوب صورتش حرف می زدند. از جذابیتش ، چیزی که اینجا ... توی این برهوت...

فکرش را هم نمی توانست بکند. پسرک نزدیک شد . کرکهای پشت لبش نشان از نوجوانی داشت. نگاهش به زن نگاه خریدار نبود. شاید مثل نگاه به یک مجسمه زیبا.با همان بهت تحسین آمیز.

-((سلام))

زن با لبخند سری تکان داد. پسرک با کنجکاوی به سمت رود خم شد و جلوی پای زن را کاوید. به دنبال چوبی، چیزی که یک آدم شهری را کنار رود، زیر این باران یکدست و ریز و سرد به بهانه ی ماهی گیری متوقف کرده باشد . نبود.چيزي كه دنبالش مي‌گشت نبود. مطمئن شد. سوال زن را از نگاهش خواند

-((گفتم...شاید دارین ماهی می گیرین...))

چیزی که از درونش، از لایه پوستش خزیده بود و با او و هم نفس او محو رود شده بود. کم رنگ شد.

یاد ماهی قلبش را گزید.دو سه تای قرمزش را مرد همان روز صبح از آکواریم در آورده بود وآب کرده بود و زن حسابی دلگیر شده بود.

ماهی عادت هر روزه بود. نشستن و غذا دادن به ماهی ها.

-(( اینجا ... ماهی داره ))؟

نفهمید کی لبش جنبید و پسرک را که داشت دور می شد متوقف کرد.

پسرک ایستاد و سوال زن را مزه مزه کرد. و متفکرانه در حالیکه انگشتش را روی لب پائینش می کشید پاسخ داد:

-(( اینجا؟... داشتن داره... ولی چه جوری می خوای)) ؟

- ((قرمز...مثلاً این قدی...))

زن دستش را به اندازه ی ماهی که توی ذهنش بود همان که قبلا توی آکواریوم بود بالا آورد.پسرک خندید. ریزه خنده ی معصومانه ای .دست زن را بر انداز کرد و گفت:

-         ((نه ... از اینا نه))

و به ابتدای جاده نگاه کرد . تا آنجا که پشت پیچ عمیق جاده گم نشده بود. انگار راه را از ابتدا می شناخت.

-         ((از اونجا اومدی ماهی قرمز بگیری ))؟

زن نمیدانست لزومی دارد ماجرای عروسی را برای پسرک توضیح دهد یا نه. روی پل را نگاه کرد.اگر مردش می دید . شاید دوباره غصه ای می شد. شبهه ای می شد. اما نبود.حتی در دوردستها هم اثری از مردش نبود.

-         (( بنزین تموم کردیم ... شوهرم رفته بنزین گیر بیاره... توی دهتون بنزین هست یا اونم مثل ماهی قرمزه...؟

و پوشیده خنده ای کرد.هر دو خندیدند.پسرک کمی بیشتر خندید و از شوخی زن زیبا سرخ شد

- (( توی ده مشکله...ولی...))

 زن زیر چشمی به پسرک نگاه کرد و با لبخندی که برایش کار سختی نبود پرسید:

-((ولی چی؟...شوهرم وضعش خوبه ها...))

پسرک کلید زنگار بسته ای را از جیبش در آوردوگفت:

-((ولی ماشین داداشم هس ...زده خونه ما...))

نمی دانست باید آمدن شوهرش را بخواهد یا نه .همیشه حس میکرد هر چه بخواهد.هر چه در قلبش آرزو کند،می یابد.رود توی خودش می غرید و سر می کشید و می رفت.

حالا باد هم شدید تر شده بود. و ریزه های باران را تا دورها می برد . زن به اطراف نگاه کرد منظره ی روستا را در یک لحظه از نظر گذراند.شالش سرید.دیگر به زحمت روی شانه اش بند می شد. اما اعتنا نکرد.

-((باید جای قشنگی باشه))

چیزی توی قلبش بند می گسست و آرام آرام بالا می آمد .پسرک گفت:

-((خیلی ... بهترین جاش))

چوب دستش را بالا گرفت و نقطه ای را آن دور ها نشان داد.

-((بهترین جاش ...اونجاس ...وسط اونجا))

زن توی انبوه درختان چشم دواند.لابد منظور پسرک لای آن درختان بود.جنگلی که دور و انبوه بود.

-((یه مردابه ...خیلی هم بزرگه))

و سعی کرد با دو دستش مرداب را یک طوری برای زن مجسم کند.به تلافی نشانی که زن از ماهی ساخته بود.

-((برای عکس گرفتن جای خوبیه))

-((خیلی دوره))؟

زن این را بدون اینکه به پسرک نگاه کند گفت:

-(( پیاده آره... ولی))

زن حالا با ولع دهان پسرک را می کاوید . دنبال آن امای پسرک بود.

-((یه راه ماشین رو داره ... خودم بلدم))

آب دهانش را بزور فرو داد. رود پر خروش ترازقبل توی خودش می غرید . موجها سر به پایه های پل می سائیدند.چیزی از درونش رها می شد. بال می گشود و خود نمایی می کرد.

جائی که پسرک نشان داده بود چندان دور به نظر نمی رسید . کلید کف دست پسرک را نگاه کردوزل زد به چشمهایش . حالا سینه به سینه او ایستاده بود.دست روی شانه اش گذاشت و به نرمی گفت:

-((منو میبری اونجا))؟

پسرک به ماشین نگاه کرد و به پاهای زن :

-((پیاده))؟

-((مگه نگفتي خونتون بنزين هس))؟

دست پسرك چرخيد به ست پل و در حاليكه چوبدستش را به همان طرف بر‌مي‌گرداند

گفت:

-((پس آقاتون ... نمي‌آد))؟

زن از جوشش نيافتاد.غير از لحظه‌اي ، چيزي كه مثل تصوير مردش لحظه‌اي از ذهنش گذشت. شانه‌هاي پسرك را فشرد

-((بدو... من همين جا منتظرم))

                        ********************************

مرد از ميان تير‌هاي چوبي پل جاده راپائيد. سست شد. سراسيمه شروع كرد به دويدن. بنزين از توي گالن لب پر مي‌رد و به سر ولباسش مي‌پاشيد. تمام اميدش به شيطنت زنش بود كه ماشين را جائي همان اطراف مخفي كرده باشد.به جاي قبلي ماشين رسيد.

دبه رنگ و رو رفته‌اي روي زمين افتاده بود و از رطوبت سرش بوي بنزين به مشابه مي‌رسيد.آن سوتر لبه رود، شال بزرگ زنش را كه روي زمين افتاده بود، شناخت.

اسفند77

|+| نوشته شده توسط هادی رضویان در پنجشنبه سوم مرداد 1387  |
 داستان باران (برای مادرم)
شاید اگر این نوشته را بر اساس اصول داستان نویسی میخواستم بنویسم هرگز به این شکل در نمی امد. یا حداقل تغییرات زیادی میکرد. در اینجا هدف عمده من انعکاس بخشی از زندگیم در ارتباط با روزهای بیماری مادرم بر اساس واقعیت میباشد.

 

 

 

 

 

 

 

باران .مهمان ناخوانده ای در میانه شهریور گرم.

 

توی بازارم .همسرم خرید میکند.من توی یپاده روبین زمین وآسمان. قطرات ریز باران روی سر و صورتم ضرب میگیرند.غریبه ای است میان ما. چند چشم وچند دست وچند سر.

به مردم توی پیاده رو چشم میدوزم.چقدر نسبت به هفته قبل غریبه ترند. نسبت به روز قبل.باران تندو تند تر میشود. دل رفتن توی ماشین را ندارم. زیر باران میمانم. رحمت الهی است. همگامی اش بامهمان ناخوانده ای که صدای قدمهایش دل وجانم راآشوب میکند آرامش عمیق و معنی داری به من میدهد.همسرم میاید. خیس خیس آبم. توی راه برگشت به خانه ترافیک وچراغ قرمز وایست و حرکت های مکرر اعصابم را به هم میریزد. سلول های مغزم آماده پریدنند. پریدن به آشیانه ای که از بیخ و بن در حال لرزیدن است.  پریدن به مادرم. که با یادش دلهره ای عجیب به دل وجانم میافتد. به خانه میرسیم. با بهانه جوئی های پسرم . بابت اشتهای سیری ناپذیرش به اسباب بازی. به پیام گیر سر میزنم. ترسان و لرزان از اینکه مادرم پیام گذاشته باشد. از اینکه چطوری باید جوابش را بدهم.تمام مشتهایم برایش باز است . معنی هر پلک زدنم را میداند. حتی شاید قبل از خودم. اما نه . زنگ نزده است. ساعتی میگذرد. همسرم

از خاموشی ام گله میکند. او میداند. غصه میخورد. رنج میبرد. من هم میدانم .هم رنج میبرم. هم غصه میخورم. هم باید بدانم که چه باید بکنم.که انگار از همه سخت تر است. حاضرم همین الان به رختخواب بروم. بدون شام. بدون فکر . بدون اینکه مجبور باشم تصمیمی بگیرم . وبدون اینکه به کسی جواب بدهم. مثل همان روز که آن جواب آزمایش نحس را گرفتم و دویدم توی اتاق استراحت بخش وبه همه گفتم که نیستم. وتلفن بخش بودکه لحظاتی بعد به صدا در آمد.

 

-"آقای رضویان نیستند. رفتن کنفرانس."

 

اولی مادرم بود. دومی مادرم . سومی همسرم. چهارمی مادرم.

آخر سرخودم زنگ زدم. گفتم دکتر رفته مرخصی. وفقط او میتواندجواب قطعی به ما بدهد. وباید صبر کنیم تا بعد از نیمه شعبان. بعد از عروسی. عروسی داریم. بعد از آن شاید عروسی این مهمان نا خوانده باشد.

مادرم زنگ میزند برای رفتن به عروسی. از آزمایش هیچی نمی پرسد. انگار همه چیز را به بعد موکول کرده است.باهم به عروسی میرویم. من ومادرم وهمسرم وکودکم.کودکم را بغل میکند. تا میتوانم از نگاهش میگریزم. ولی آنی چشم در چشم میشویم. ترسی توی نگاهش هست که انگار تا اعماق وجودش راه دارد. هنوزسر پاست. اما انگار روحش دارد زور آخر را میزند .برای ایستادن.برای مقاومت . برای شنیدن خبری که انگار قبل از گفتن ما فهمیده است. عروسی مجللی است. باران نمی بارد.اما چشمهای من چرا.توی عروسی ثانیه ای شاد نیستم. فکر و ذکرم فرداست.روزی که بایدپیش دکتر بروم.

 

پیش دکتر میروم.پاکت را باز میکند. :

-:بدخیم ترین سرطان معده است."

خدا را شکر میکنم. اما گله مندم. چرا بدترین؟ چرا یک کمی بهتر نه؟چرا شانس دوباره زندگی کردن را نداشته باشد؟ بعد از پانزده سال؟ دوباره شروع همه چیز؟ دوباره شروع تمام خاطرات تلخ؟ کی میتوانیم خاطرات تلخمان را دور بریزیم.؟

تا عصر صبر میکنم. بعد پیش پدرم میروم. موضوع را میگویم. تکانی میخورد. انگار باورش سخت ایت. به هر جائی که دستمان میرسد زنگ میزنیم. راهی به جز جراحی نیست. همسرم دلداریم میدهد. من هم میگویم هر چه برای همه هست برای ما هم هست. مثل دیوانه هایم. برگه پاتو لوژی توی دستم.به هر دکتری که میرسم نشان میدهم. شاید روزنه امیدی برایم باز شود. ازان یک شعاع نازک نور را بگیرم و با مادرم بگریزم. از چنگ این مهمان ناخوانده. یکی از دکتر ها وقتی توضیحاتش تمام میشود به من میگوید:

-"دلم نمیآد تنهات بذارم."

غروب باهمسر وکودکم پیشش میرویم. مثل همیشه به استقبال مان میآید . صورتش عجیب نورانی است. لباس سفیدی به تن دارد. قدری آشفته است. هم خودش هم موهایش. انگار از همیشه سفید تر است. یا رنگش پریده است. پدرم هست. سفارش لازم را به او کرده ام. قرار است چیزی نداند. اما دستم را رو میکند. مادرم میفهمد با هم تماس داشته ایم. تمام مشتهایم جلویش باز است. بند بند وجودم را میشناسد. چطور دروغم را باور میکند.؟قدری سکوت میکند. دستهایش را به هم میمالد. چند سوال میکند . به طرزی که مخصوص خودش است.همان طور که شیطنت های بچه گانه ام را کشف میکرد.بعد سکوت میکند. اشکهایش سرازیر میشود. سالهاست اشک او را ندیده هام.

-"از هیچی نمی ترسم نه از جراحی نه از مردن. فقط از نامه عملم. نه نماز درست و حسابی . نه روزه درست وحسابی. "

یک مرتبه جان میگیرم. داستان دوستم را میگویم که پریروز اعلامیه ترحیمش را روی دیوار دیدم.اینکه مرگ غیر منتظره ای داشت. اینکه هیچ کس از فردای خودش خبر ندارد. قدری آرام میشود. سراغ تلفن میرویم. به او امید میدهم که همه کارها درست میشود. زنگ میزنیم به یک دکتر خوب توی تهران. پیش برادر ها و برادر زاده ها. شهر امید و آرزوهای سالهای جوانی. دو روز میگذرد. فقط توی حال و هوای یافتن دکتر وشماره تلفن و قرار ملاقات هستیم. انگار نه انگار که حریف بی مهبا و مهاجم است. انگار نه انگار که ممکن است همین حالا هم کار از کار گذشته باشد. همه چیز دارد خوب پیش میرود. مثل روزی که مادر را برای آندوسکوپی بردم:

 

سه چهار راه جلویم بود. به هر کدام که میرسیدم چراغ فوری سبز میشد. قبل از اینکه ترمز کنم. به نظرم خوش یمن بود. حس کردم در کاری که پیش رو هست  گشایشی خواهد بود. توی مطب.دکتر تا ته معده را دید. به آخر که رسید رنگ صورتش عوض شد. مرا به اشاره صدا کرد.لحظه ای بعد چشم در چشم مهمان ناخوانده بودم. رنگ و رخسارش زیاد به چشمم نیامد. اما هیبتی داشتکه دلم را لرزاند. پاهایم سست شد. برای من و دکتر آنجا تقریبا همه چیز روشن شد.

 

 

دکتر جراح وقت داردبادستانی که تازه از لمس حجرالاسود فارغ شده اند. همه چیز مهیا است. میرویم برای جراحی.

روز سفر بارانی است. راه ناامن است. میرویم سر شیرو خورشید.دست به دامن سواریها. جاده بارانی است.مادرم جمع و جور کنارم نشسته است. مادر بزرگ روی صندلی عقب. راه آشناست. همسفر ها آشنا. مقصد آشنا. اما غریبه ای با ماست. همان مهمان ناخوانده. جا کرده در اعماق وجود مادرم.همه به جلو نگاه میکنیم. به جاده ای که تا دلت بخواهد پیچ وخم دارد. پر از جنگل و سبزه زار. با کوه هائی یک دست سبز. با قله هائی شناور در مه. جان دل عاشقان طبیعت. میگذریم.آرام آرم به تهران میرسیم. شب شده است. وهمه جا تاریک. اول تهران. میان همهمه دود و ماشین وآدم. یک ماشین در بست تا خانه دائی. بعد از پنج تاشش سال. چیز زیادی عوض نشده. الا اتاق بچه ها . تابلو ها و قدری هم آدم ها. احوال پرسی که تمام میشودمیرویم سراغ دکتر و دوا. دائی به من پول میدهد. برای فرداو فرداهالازمش داریم.شب طولانی است. باپسر دائی خلوتی داریم. به یاد سالهای دور و نزدیک.

صبح آماده رفتنیم. به بیمارستان بزرگ مهر. برای عمل جراحی بزرگ. توی راهیم.  راننده رادیو را روشن میکند:

"در کشورهای عربی درصد ابتلا به بیماری های لاعلاج پایین است . تحقیقات نشان میدهد که علت این امر مصرف زیاد خرما است. "

چقدر خرما خوردیم؟ مادرم چقدر خرما خورده است؟ چرا تشویقش نکرده ام؟ چرا مطالعه نکرده ام؟چرا جستجوی بیشتری نکردم که چه چیزی بیشتر جلوی سرطان را میگیرد؟ هجاهای خرما توی سرم تکرار میشود. بر میگردم به مادرم نگاه میکنم. طنین خرما هنوز توی سرم هست. راننده سر صحبت را باز میکند و من لرزان در نسیم صبح تهران هم کلامش میشوم.

بیمارستان بزرگی است. قدیمی و بزرگ. مراحل کار با گفتن اسم دکتر آغاز میشود. آزمایش. نوار قلب. معاینه. ساک کوچک وسایل بیمارستان.اتاق دو تخته. عوض کردن لباس. مادرم مادرم. مادرم. در لباس بیمارستان. باز هم کنار پنجره. طبقه ششم. مثل پانزده سال پیش. باز هم جراحی شکمی. من در کنارشم. مثل پانزده سال پیش . فقط قدری بزرگ شده ام. قبلا تنها در بیخبری. امروز غوطه ور در امواج آنچه راجع به سرطان میدانم و در این عالم تنها.  پرستارها. همکارهای خوب. پیر و جوان. کم کم با من آشنا میشوند. قدری بیشتر توجه میکنند. جراحی بعد از ظهر است. دکتر قلب میآید. مادرم روی تخت دراز کشیده است. مثل همیشه ساکت و آرام. با نگاهی به بیرون از اتاق. به افق دود اندود تهران.میدانم در چه فکری هست. میداند در چه فکری ام. پس حرف زدن برای چه. نعره مستانه مهمان نا خوانده دل جان مان را آشوب میکند. من واو در فکریم. در فکر اینکه دست تقدیر کجای این هجمه سکوت و هیاهو را میگیرد. کار زار ما با این عجوزه هزار چهره به کجا میانجامد؟

ساعتی میگذرد. آشنا ها یک به یک میآیند. یا توی گوشی مادرصدایمان میزنند.گوشی دیگر توی دستم جا باز کرده است. دیگر باید به دکمه ها و زنگهایش عادت کنم. وبه دادن پاسخ های سهل و ممتنع. کاشکی زودتر تمام شود. تا ساعت پنج انتظارمان طول میکشد. لباس سبز عمل را می پوشد. چقدر شبیه فرشته هاست. ولی رنگش حسابی پریده است. روی تخت دراز میکشد. کلاه اتاق عمل روی سرش. وکلام آخر:

-"جان تو وجان هانی"

چهار ساعت توی اتاق عمل میماند. توی این مدت من هستم و لرزش مداوم گوشی توی دستم. وتکرار جمله های از پیش تعیین شده:تشکر از تماس شما. خبری نداریم. التماس دعا.

عمل همانطور بود که میخواستیم . دکتر با لبخند بیرون میاید:

-"پیشرفته بود . بالاخره راضی نشد توی شهر خودش عمل کنه"

تشکر صادقانه ما از دکتر. بعد رفتن پیش مادر. از درد به خود میپیچد. برای چه؟ اینهمه درد برای چه؟چرا درد میکشد؟ چرا او باید اینقدر زود بمیرد.؟ هر چه چرتکه میزنم به60  سال هم نمیرسد. آنوقت راستی ایمانم چند ساله است ؟ چرا سراغ ایمانم نمیروم.؟ایمانم چه میگوید؟ چقدر به معجزه ایمان دارم. ایمان. چقدر دلم برایش تنگ شده است. برای خودش و برای شوخی هایش. برای لطیفه هائی که برایم سر هم میکند:

 

سر سفره  شامیم. ایمان ویرش میگیرد برایم داشتانی تعریف کند. هم برای من و هم برای مادرش. باید از اول تا آخر نگاهش کنیم والا مزه اش نمیکند. قصه جنگ خودش را با شیطان و دوستانش را میگوید. جنگ او با آدم های بد به جاهای سخت و نفس گیرش میرسد. انگار خودش هم در مانده است. قصه اش مرا حسابی جذب میکند. این جنگ را کی میبرد.؟ یک مرتبه برگ برنده اش را رو میکند. با زبان شیرین خودش:

-" شیطونه خیلی قوی بود . داشت ما رو شکست میداد اما نمیدونست ما خدا داریم وبه ما کمک میکنه. یه دفه خدا اومد و به ما کمک کردو ما شیطونو شکست دادیم. "

به لقمه توی دستم خیره میشوم. روزی خدا. ایمان. دلم گرم میشود. به همین که ایمان گفت. به همین دستی که ایمان را یاری کرد.

 

 

یک هفته ایست که توی بیمارستانیم. شب ها مال فامیل است و روز ها مال خودم. راهش میبرم. همه چیز خوب است. نه تبی .نه درد زیادی. فقط چشمهائی که به بیرون خیره خیره نگاه میکنند. لوله ها و سرمها یکی یکی کم میشوند. چیز زیادی به ترخیص نمانده است. ایمان کاسه صبر همه را لبریز کرده است. دلم مثل سیر و سرکه میجوشد. باید راهی شوم. حال مادرم خوب است. میروم برای رسیدگی به خودم. به خانواده ام. وبه ادامه درمان مادرم. برای دست گرفتن دوباره کاغذ پاره ها وجستجو کردن روزنه امیدی برای خودم و مادرم. برای فهمیدن چگونه ایستادن در مقابل دشمن هزار چهره. ولی همه جواب ها یک طمع دارد. حتی خبر انجام موفق جراحی هم کسی را خوشحال نمیکند. بخصوص اهل فن را. انگار وضع خیلی بدتر از آن است که ما احساس میکنیم. انگار این جراحی خوب فقط و فقط بابت دلشوره های ما بوده و بس.  والا چه کسی میتواند خبر بدخیم ترین سرطان معده را بشنود و کار پزشکی بداندو امید وارانه لبخند بزند. انگار سر و تهش تلاش بیهوده ای ست.

چشم در چشم مادرم میمانم. که در آن امید موج میزند. امید به زنده ماندن. وپیکان این امید متوجه من است. متوجه جستجوی من. متوجه دست ها و پاهای من.

منی که هیچ دری برویم باز نیست. وسرگردان کوچه هائی بن بستم. وناچار به تکاپو برای یافتن باریکه راهی . برای یافتن یک در تنگ.

از تهران میآید. حسابی به هم ریخته است. اما روحیه دارد. دیدن دو هفته ای برادر ها و برادر زاده ها برایش خوب بوده است. جراحی و نقاهت حسابی رمقش را گرفته است . تا میاید برنامه رفتن برای شیمی درمانی را میچیند. من هم راضی ام . به انبوه کوچه های بن بست پیش رویم فکر میکنم. به این که اصلا مگر فرقی هم میکند که از کدام کوچه برویم ؟

مطب دکتر توی کوچه بن بستی است. پر از ماشین. بدون جای پارک. وتوی مطب پراز بیمار. دکتر و بقیه روی خوش نشان میدهند.همکاری میکنند . تخفیف میدهند. همین دل جانم را گرم میکند. سر به آستان ربوبی میسایم. دستور مراقبت های بعد از شیمی در مانی را میگیرم وبه دقت اجرایش میکنم. خودش هم مثل همیشه دقیق است. پرسیده های مرا باز میپرسد. تا مطمئن شود. از این پس منم و پراید نقره ای و مادرم با کیسه نایلون دارو های شیمی در مانی. بعضی حساس به نور. بعضی بزرگ . بعضی کوچک. اینها چه کاره اند؟ میکشند یازنده میکنند؟شفا میدهند یا نه؟نکند نابودش کنند؟

کورس اول شیمی درمانی را میگذرانیم. با ترس و اضطراب. آغاز راه شش ماهه.

ضعف و بی حالی دوسه روز بعد از شیمی درمانی شدت میابد. پرس وجو میکنم . طبیعی است. به تقویت و سرم نیاز هست. هر چه میدانم را رو میکنم. از دیگران هم میپرسم. بهتر میشود . راه میافتد. به غذا میافتد. دلم گرم میشود. یک پله رارفته ایم.اما توی این تاریکی نمیدانم به جلو یا نه.

کورس دوم . همه چیز مرتب است. الا یک چیز. یک چیز تازه. وآن هم لرز. لرزه بر اندام. 

از سرم لعنتی. بر دستهاوپاها. درست وقتی بیست دقیقه ای از تزریقش میگذرد. سرمش را قطع میکنم. پشتش مینشینم. حالا من و او روی تخت میلرزیم. دقایقی بعد آرام میشود. دارو را دوباره شروع میکنیم.  وبالاخره کورس دوم را ختم به خیر میکنیم. بعد از آن تزریق توی خانه مراقبت بهتری میکنم. مراقبت از آنچه که از مادر برایمان مانده است. از پوست و استخوانی که حالا با تمام وجود میجنگد. مادری که دیگر نه ریزش مو برایش مهم است. نه حالت تهوع ونه ضعف. فقط میخواهد مهمان نا خوانده را بیرون براند. انگشتهایش درد میکند. وقتی میخواهد چیزی را بردارد چنگ میشود. جای نگرانی نیست. اثرات جانبی لرز شدید است بر عضلات کوچک تر بدن. حوله ای گرم میکنم روی انگشتان لاغرش میپیچم. بهترمیشود. برمیخیزد. بیرون میرود . خرید میکند.  

کورس سوم. از بچه ها سوال میکنم. آزمایش میگیرم. بد نیست. میگویند خوب دارد تحمل میکند. انتظار عوارض بیشتری هم هست. جلسه اول قدری دیر میرسیم .برای جلسات بعدی وقت را تنظیم میکنیم.  اورا بعد از هر شیمی دزمانی با نایلون داروها جلوی در پیاده میکنم. یک ساعت بعد برای وصل سرم میروم. اما انگار چیز دیگری در میان هست. ضعف و بیحالی رنگ و بوی دیگری دارد. زیر چشمش را نگاه میکنم. زرد زرد است. بند دلم پاره میشود. نکند کبد؟ به اتاق دیگری میروم. میگویم امان از حواس پرتی. دنبال آنژیوکت میگردم. برای گرفتن رگ. جیبهایم را جستجو میکنم. وآموخته هایم را برای یافتن علتی برای این زردی. میابم و نمی یابم. چند روز میگذرد. دیگر از جایش تکان هم نمی تواند بخورد. به تکاپو میافتم . کسی چیزی نمیداند جز ضعف و بی حالی معمول بعد از شیمی درمانی.

هوا بارانی است. سر کارم. مرا میخواهند. حالش بد است. انگار طور دیگری است. همکارم را میبرم. زیر سیل آبی که از آسمان بر سرمان میریزد. سوندش را وصل میکند. همینطور سرمش را. میروم برسانمش.میگوید:

-"حالش خیلی بد ه یکی دو ماه بیشتر نمیمونه."

به خانه برمیگردم. وضع بدتر شده است.آنچه از مادر برایمان مانده را در بغل میگیرم و از هجمه باران  به ماشین میگریزم . چراغ قرمز را رد میکنم. وهمینطور چاله چوله های پر از آب شهر را. به بیمارستان میرسم. خوف و رجای من و فامیل. نمیدانم کی آمده و کی نیامده. دکتر قلب میآوریم بالای سرش:

-"اثر داروی 5fuاست. دپرسیون میوکارد داده . اندیکاسونCPRنداره."*

بند بندوجودم دارد از هم جدا میشود. انگار نمی خواهم بپذیرم. تکاپویم بیشتر میشود. هر کاری که بتوانم میکنم. شاید دکتر اغراق میکند. شاید وضع آنقدر هاهم بد نباشد. اما حالش بدتر میشود. کار به ICUمیکشد. با خاطرات تلخ و شیرینش .زیر باران . آمبولانس میگیریم. برای رهائی از باران. کشاکش برانکارد . نفس های به شماره افتاده. وفشار خون لعنتی که به زحمت زیاد فقط کمی بالا می آید. چیز دیگری برای نذر کردن نداریم.  مثل شمعی است که دارد خاموش میشود. حالا من و او توی ایستگاه آخریم. با لوله تراشه که تا حلقش فرورفته و راه نفسش را باز نگه میدارد.جسته و گریخته با من چیزی میگوید که درست نمی فهمم. مثل بیشتر چیزهائی که در پنجاه و شش سال عمرش با خود داشت. کنار تختش صندلی میگذارم. مینشینم. می ایستم. سرم ها را کنترل میکنم.و مبادا لحظه ای قطع شوند. مبادا قطره ای کم بروند. مینشانمش. پهلویش میکنم. درازش میکنم. در فکرم نقشه فردا را میکشم. که چه دکتری را بالای سرش بیاورم. دست به دامن داروخانه های بیرون بیمارستان هم میشوم برای نوع خارجی دارو هایش. حتی گرفتن رگ از گردن که به قلب نزدیک تر هم هست. برای اثر بخشی بیشتر دارو به قلب. مستاصل شده ام. ناتوانی دست ها و پاهایم را برای بهبود اوضاع به خوبی حس میکنم.به اتاق استراحت میروم . برای استراحت و نماز . چشم هایم را میبندم .برای چندلحظه. به امید چند قطره خونی که اگر به کلیه هایش نرسد از کار میافتند. وبه امیدتپیدن قوی تر قلبش تا زنده بماند.

نزدیک اذان صبح است. مشغول نمازم. صدایم میکنند . توی کوماست. بی حرکت. به صدایم جواب نمیدهد. آرام روی تخت خوابیده است. همکاران از من اجازه کار در مانی بیشتر را می خواهند. فقط اجازه تزریق آمپول را میدهم. نه شوک. نه ماساژ. نمی خواهم عذابش بدهم. نمی خواهم آرامش ملکوتی اش را بر هم بزنم. از بخش بیرون میآیم. مثل بید میلرزم. قرارایستادن را ندارم. بیرون بخش قدم میزنم. آنقدر که خبر آخر را میدهند .خبر رسیدن به انتهای کوچه بن بست.

 

                                                ***

مراسم ختم خیلی خوب برگزار میشود. روز هفتم هوا گرفته و بارانی است . آنقدر که

هیچکس مجال ایستادن  سر مزار را پیدا نمیکند.

حالا نوبت ماست . نوبت ما و خاطره هایش. ما و رویاهایمان که تنها دست آویز تجدید دیدارمان با مادر است.

خوابش را میبینم:

با موبایلم به او زنگ میزنم. گوشی را بر نمیدارد. اما ناگهان کنارم ظاهرمیشود. زنده است. بعد از مرگ. همه با تعجب به من و او نگاه میکنند. هر دو زنده ایم میشود. حرف نمیزند. اما هست. به فکر فرو میروم.چه کنم که بیشتر زنده بماند. باید دنبال داروئی بگردم که جلوی ضیف شدن بیشتر قلبش را بگیرد . باید با بهترین متخصص قلب صحبت کنم.تا قلبش را حسابی تقویت کنیم. وغذا. این را هم باید بپرسم. حتما غذاهائی هم هست. مثل خرما شاید. که با همان معده نصفه نیمه بتواند هضم کند. لابد خیلی چیز های دیگر هم هست که به آدم قوت قلب میدهد. مادر بزرگ. حتما او میداند. او خیلی چیز ها را میداند. مادرم باید بیشتر بماند. حداقل چند سال تا ایمانم قدری رشد کند. که دیگر تا آخر عمر اورا فراموش نکند.او زنده است. نمیدانم تا کی زنده میماند. واما....... باران نمیدانم اینبار با ما چه میکند.

 

 

 

 

 

 

·            FU 5 :نوعی دارو ی شیمی در مانی است.

·            دپرسیون میوکارد: سرکوب شدن عضله اصلی قلب.

·            اندیکاسیون CPRندارد: انجام عملیات احیا برای بیمار بی فایده است.

یباشد.
|+| نوشته شده توسط هادی رضویان در چهارشنبه یازدهم مهر 1386  |
 ایستگاه

 

 


تابلو را روي ديوار بند كرد .دو قدم عقب رفت .دستهايش را به هم ماليد .به قاب

طلائي وزمينه آبي نقاشي خيره شد .درست نميدانست به هم ميآيند يانه اين دسته گل قاب ساز بود .

 

-"عوض كردنش كار يك دقيقه است .ببرش خونه قبول نداشتن بيار عوضش كنم ."

 

در حياط صدا كرد .حالا تابلو فقط براي همين روي ديوار بود .بوي خريد هاي مادر قبل از خودش توي اتاق پيچيد .مادر سبد خريد را به اتكاي پايش تا آشپزخانه برد .بدون اينكه سرش را بلند كند . لحظه اي بعد برگشت و در حاليكه چادرش را آويزان ميكردچشمش به تابلو افتاد .

 

-"اين چيه گذاشتي روي ديوار" ؟

-"خودم كشيدمش" .

-"ميدونم اما چيز قحطه بايد عكس زن لخت وعور بكشي بزني بغل عكس پدر بيچاره من ؟"

-"براي امتحانه"

-"شماها امتحانتونو پس دادين"

مادر اتاق وپسر جوانش راترك كرد . در حاليكه هنوز صدايش به گوش ميرسيد :

 

-"زود از اينجا ببرش مردم براي بچه ها شون ارث مي ذارن خدا رحمتي ما هم گذاشته".

 

تابلو را از روي ديوار برداشت .به دقت بسته بندي كرد .در امان از تلنگري ؛ نيشي  كه خرابش كند .به كوچه رفت .تابلو را توي صندوق عقب ماشين گذاشت  و سيگاري گيراند.

 

 

 ايستگاه شلوق نبود .به ماشين تكيه داد .حوصله خرده مسافر را نداشت .به تناسب رنگهاي تابلويش فكر مي كرد . نگاهش بي اختيار ميان تابلوهي دور ونزديك دور ميدان ميگشت.

 

-"آقا در بستي مي رين ؟"

برگشت . زن جواني بود . با پسري كه صورتش را به پاي زن چسبانده بود .

 

-"تا ترمينال ؟"

سيگار را زير پا له كرد .بزرگراه خط ممتد سياه جان مي داد براي عبور ؛ براي گذشتن ؛ براي فشر دن پنجه پا روي پدال گاز . تتمه دود سيگار ته حلقش را مي سوزاند . سرفه اش گرفت . كشدار وعميق .

 

-"شما مري ضين ؟  عفونيه ؟"

 

از آئينه وسط به زن نگاه كرد . نگراني توي صورتش موج ميزد . پسرك را به خود مي فشرد .

 

-"نه .... نه.... يعني يه كم ... شايد   راستش درست نمي دونم ... فكر مي كنم به خاطر اين سيگارم هست .راستش كاشنمو ور نداشتم ... امروز راستش با مادرم ..."

 

صداي جوان آرام آرام براي زن كم رنگ ميشد .

 

انگار ديگر نمي شنيد . انگار خيابان با مناظري كه به سرعت مي گذشت او را به خلصه اي عميق مي برد .دستش كاملا  دور شانه پسرك قلاب شده بود . بدن پسرك ديگر گرمائي نداشت . پوست و استخواني بود كه به زور دنبال خودش مي كشيد .به دنبال مطبي . داروئي

 

-"با شما هستم ؟ ... خانوم ...خانوم"  .

 

به جوان نگاه كرد .

 

-"گفتم كه شما به تابلو علاقه دارين ؟ تابلو نقاشي منظورمه ... مثل هموني كه براتون تعريف كردم ."

 

زن به پسرك نگاه كرد .

 

-"بهتون ميآد كه هنرمندم باشين "

 

نگاه زن روي چروكهاي نا پخته صورت پسرك ماند .

 

-"يه قاب طلائي داره با زمينه آبي آسماني  . يه دختر قا جاره ، با همون معصوميت ..".

 

چيزي گلوي جوان را مي فشرد .

 

-"كار خودمه ،ارث پدريه ."

 

زن با كف دست صورت پسرك را نوازش كرد .

 

-"يادم باشه پياده شدين نشونتون بدم .فقط يه نظر ، خوشحال مي شم ."

 

 

دست پسرك دور بازوي زن حلقه شد . سرد وكم اثر .

 

-"خيلي مونده مامان "؟

-"از چي ؟"

-"تا برسيم"؟

-"نه ميريم پيش يه دكتر خوب ،بعد زود زود خوب ميشي، بعد بر ميگرديم پيش مامان بزرگ ".

 

زن به جلو نگاه كرد .انگار به جستجوي چيز نا شناخته اي . تصوير ماشينهاي داخل ترمينال به تدريج جان مي گرفت .

 

-"بي زحمت پياده مي شيم ."

 

ماشين جتوي تر مينال ايستاد . زن پياده شد . جوان به سرعت سراغ تابلو رفت . يكي دو بار زن را صدا زد .در حاليكه پوشش تابلو را با عجله باز ميكرد . انگار نمي شنيد . زن را باز صدا زد . اينبار تقريبا با فرياد .

زن برگشت . جوان دو سه قدم جلو رفت .

 

-"تابلوئي كه گفتم  اينه  ، قشنگه  ؟  نظرتون چيه ؟ راجع به رنگ قابش منظورمه ؟"

 

زن به تابلو نگاه كرد .

 

-"خيلي براش زحمت كشيدم ".

 

زن به پسرك خيره شد . كه ديگر رمقي براي ايستادن نداشت . خم شد وبلندش كرد . سر پسرك روي شانه زن خم شد . نگاه جوان روي زن و پسرك ماند . پيرمردي صدايش زد .

 

برگشت . عصا داشت و بندك ساك كوچكي را دور دستش حلقه كرده بود .

 

-"منو ميبري تا ايستگاه  ؟ ....  پا هام ديگه جون نداره . "                                  

 

                                                           

|+| نوشته شده توسط هادی رضویان در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386  |
 

بوق اشغال

 

 

 

 

توي آئينه نگاه ميكنم  رنگم  حسابي پريده . عين تالاسمي ها.

 

...  نكنه  كمخوني داشته باشي .....   ااا  اسمش چي بود .؟

 

.... آقا ميرزائي مسكن نداره ؟

 

بدون اينكه رويم را برگردانم  ميگويم :

 

....  تخت چنده ؟

 

.... 23

.....  زدم .

 

آدم فهميده ايست راهش را ميكشد وميرود . نميرفت ممكن بود باز قشقرقي به پا شود .

 

به صندلي لم ميدهم . چشمهايم را ميبندم .

....  كي فوق ليسانستو ميگيري ؟

 

...  ميگيرم .

 

...  كي؟

.....  بايد شرايطم جور باشه .

.... دير ميشه .

 

چشمهايم را باز ميكنم .به چرخش بي امان بالهاي كثيف پنكه چشم ميدوزم .

جزوه ...  كتاب تست ....  تضميني    ......    هشتاد هزار تومن .... خريد سوال ؟

به نظر بهترين كار است . به ساعتم نگاه ميكنم .قرار نشستن ندارم .راه ميافتم توي بخش .گفتن دو سه جمله با خود .در امان از نگاههاي مزاحم.بيرون هوا آماده بارش است. حيدري دو سه نايلون پر به دست از كنارم رد ميشود.هيكل لاغرش را از پله ها ميبرد پائين .قبلش براي چندمين بار سلامم ميكند.خسته نباشيد ميگويد.

تازه آمده است . تازه كار است. مطيع بي چون وچراي ماست. صدايش ميزنم. ميايستد.همه مريضها خوابند.

دريغ از ناله اي.انگار از اولشان هم بهتر شده اند.روبرويم مينشانمش . درايستگاه پرستاري. تا بخواهي خجالتي است.چشمان زيبائي دارد . ميترسم  نشان ميترا بدهمش.

 

.....  زن داري ؟

...لبخندي به پهناي صورت لاغرش ميزند . گونه هايش سرخ ميشود . چيزي ته دلم را چنگ ميزند .

چشم از صورتش بر نميدارم.

 

.....بله اگه خدا بخواد .

فكري ميشوم .  خدا ديگر چه بخواهد؟

 

ذوق خاصي توي رفتارش هست . كه مرا هم سر حال ميآورد . مثل آذرخشي . اما نرم . اما آرام .دست به گوشي تلفن ميبرم. حيدري را چرا مقابل خودم نشانده ام.؟

 

مركز تلفن را ميگيرم .

.... يه شماره ميخوام براي  تهرانه .

... گرفتم كه . صحبت نكردي مگه ؟

 

گوشي را به دست ديگرم ميدهم .

... نه ... اشغال بود . اگه  ميشه دوباره بگير .

...  اي به چشم .جناب رئيس . مگه تاحالا نگرفتم . هزار دفعه ديگه هم كه باشه برات ميگيرم .

خنده بلندي سر ميدهد . از خنده اش مو به تنم سيخ ميشود . يكمرتبه متوجه حيدري ميشوم. با دستمال توي مشتش ور ميرود.

...  چطوري باهاش آشنا شدي ؟

نگاهم ميكند . انگار منظورم را نفهميده .

....  خانومت رو ميگم .

فكر ميكند . هميشه اينطوريست . كلي فكر ميكند بعد جوابم را ميدهد . انگار ميترسد كلمه اي بگويد كه توهيني باشد در حق شعور من .  با اين يد وبيضايم .

...  مادرم .... آقا .... يعني از اولش .... دختر همسايه بود . مادرم انتخاب كرد . بعد منم پسنديدم  .

...  به همين راحتي ؟  نديده ونشناخته ؟

 

سرش را پائين مياندازد . قدري سرخ ميشود .

...  راستش هموني بود كه ميخواستم .

 

اين را ميگويد و لبخند ميزند . دقيق تر نگاهش ميكنم . خستگي آرام آرام چهره اش را درهم ميكشد و چشمهايش را بي حالت ميكند .

 

... حيدري  اگه يه دختر ديگه همسايتون بود بازم ميگرفتيش ؟

 

تلفن زنگ ميزند . گوشي را برميدارم .

 

....  آقا ده بارم برات گرفتم .  همش اشغاله .

به ساعتم نگاه ميكنم . كه ميترا برايم خريده است . يك نيمه شب را هم رد كرده ايم .

 

.... حلقه ات رو ببينم ؟

 

حيدري  بي اختيار به انگشت خالي اش نگاه ميكند .

 

.....   بهت مياد . ؟

 

باز لبخند ميزند .

 

....   نميد ونم .

.... تا حالا امتحان نكردي .

....  معذرت ميخوام  چطوري ؟

امان از دست آدمهائي كه براي توضيح خواستن هم معذرت ميخواهند .

 

....  يعني بري جلوي آينه . بعد عكس طرف وبگيري بغل صورتت ببيني بهت مياد يا نه .

 

..  مادرم گفت به هم مياين . ميدونين مادرم نظرش خوبه .

 

چند لحظه اي هر دو سكوت ميكنيم . روي سكوتي كه بيمارستان را پر كرده .

 

حيدري نيم خيز ميشود .

...  با اجازه بايد آشغالارو ببرم .

چشمهايم را ميبندم . نفس بلندي ميكشم . دستم به آرامي روي گوشي تلفن ميلغزد .

 

گوشي را از جايش تكان نميدهم .

 .

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط هادی رضویان در شنبه سیزدهم مرداد 1386  |
 

                                    

 

 

 

        سگ

کنار خیابان ایستاده ام. به انتظار تاکسی. به همراه پسرم. که آینده ای خوب را براحتی توی چشمانش میتوان دید. که امید امروز و فردایم در کلام و نگاه و رفتار اوست. پیکان رنگ و رو رفته ای جلوی پایمان ترمز میکند. سوار میشویم. هردو روی صندلی جلو. راننده مرد بی ریش وسبیلی است . انگار این بخشی از قضاوت من در مورد ادمها شده است.چشمان شوخی دارد. اهل مزاح و مطایبه بامسافران به نظر میرسد. وچه کسی بهتر از کودک من . باابروهایی کوتاه و کمانی که او را در همان نگاه اول کودک با هوشی نشان میدهد. دست اویز شوخی سگی است معروف در ماشینها . که هرگز متقاعد به خرید ان نشده ام. با سری که باهرتکان ماشین حرکتی دورانی و تقریبا خارج از هرگونه نظمی میکند.

--"این سگه راستکیه ها"

 

گفتن این جمله کافی است تا پسرم دقایقی به سگ خیره شود تا علایمی که از حیات در ذهن دارد را با رفتار سگ تطبیق دهد. نمیدانم چه میبیند ولی سکوتش و نگاه مشتاقش برای ادامه صحبتهای راننده بیانگر نوعی پذیرش اولیه برای بحث در مورد سگ و زنده بودنش است. راننده این را خوب میداند.

--"ببین چطوری سرش رو تکون میده ... داره سلام میکنه . تایه مسافر سوار میشه سرش رو اینطوری تکون میده.

وبا انگشتی که از رانندگی فارغ است انگشتش را مشابه سر سگ تکان میدهد . وان را قدری جلو تر هم میبرد. بطوری که تماس مختصری هم با دهان سگ پیدا کند. بعد یک هو دستش را میکشد. نگاه کنجکاو پسرم دست وسر و صورت مرد را رها نمیکند.

--"اخ ..انگشتم . ای بی معرفت. اینه جواب اونهمه محبتی که بهت کردم.

بعداز این نمایش کوتاه به پسرم خیره میشود. انگشتش را وارسی میکند و میگوید.:

 

-تقصیرم نداره بیچاره.. چند روزه غذا گیرش نیومده. هر چی بره جلوی دهنش میقاپه.

نگاه من و پسرم ناخوداگاه به سمت سگ برمیگردد که همچنان با هر نیش ترمز راننده سرش به شدیدترین وجهی تکان میخورد. پسرم انگار خود را در حل این معما کاملا ازپدرش بی نیازمیبیند.  اصلا نشانی از ترس توی نگاه ورفتارش با سگ دیده نمی شود.

 

-" این اگه سگ راستکیه چطوری توی ماشسین اون بالا جا شده. مگه سگ اینقدریه.

-"درسته ولی این هنوز خیلی بچه است .وقتی بزرگ بشه میذارمش خونه

تازه پدر مادرشم خونه ان خدا میدونه اونا چقدر گرسنه ان.

  درست مثل پسرم . اصلا علاقه ای به شرکت دادن یک فیلسوف ورشکسته توی این جریان ندارم . پس سکوت اختیار میکنم.

-چی دوسداره بخوره.؟

-خودش میگه گوشت خوشمزه. استخون تازه. گوشت مرغ تمیز. ولی حیف.

داستان راننده برای من هم که باید یک مسیر پر ترافیک را با او همراه شوم. خالی از لطف نیست.

-" چرا بهش نمیدی؟چرا اصلا نمیذاری پیش پدر مارش باشه.

انگار این اساسی ترین سوالی است که باید پرسیده شود.

-"خوب پدر و مادرش نتونستن براش خوراکی های خوب پیدا کنن. گفتن بیارمش بیرون تا شاید چیزی برای خوردن گیرش بیاد".  

سگ همچنان توی حول و ولاست. انگار واقعا برای همان چیزی که راننده ازان حرف میزند.

-"در ثانی من که چیزی ندارم بهش بدم . اگه داشته باشم اول میدم بچه های بدبخت خودم نوش جان کنن.

پسرم ان چنان خود را از من بی نیاز می بیند که حتی معنی درثانی را که مطمئنم نمیداند را مثل همیشه با کنجکاوی خاص خودش از من نمیپرسد.

-"پس همینجور باید گرسنه بمونه".

-" نه اینجوریهم که نیست. بعضی موقعها مسافرهایی که سوار مسشن یه چیزی بهش میدن . ادامسی .شوکولاتی. ابنباتی. هرچی.

-"مگه سگ این چیزارو دوست داره"

-"دوست نداره ولی وقتی که چیزی که دوست داره گیرش نیاد . مجبوره هر چی که گیرش میاد رو بخوره."

پسرم بااحتیاط بچه گانه اش کاغذ شوکولاتی را که توی دهان گذاشته تاجلوی دهان سگ میبرد. شاید برای فهمیدن اندازه انعطاف ذائقه سگ .

راننده خندهای میکند.. خندهای که باکمی بی مبالاتی میتوانست به خندهای کاملا عصبی تبدیل شود.

--"نه پسر جون کاغذ که نمیخوره. هنوز اینقدر گرسنه نشده. اگرم بدی شاید بخوره اما اخه گناه داره. ادم اگه پوست و کاغذ بخوره میدونی چه بلایی سرش میاد؟

--"ا ..اینکه ادم نیست .."

پسرم این رامیگوید. وبرای اولین  بار توی این جریان به من نگاه میکند. شایدبرای حل افتخاری تنها و ساده ترین مشکل و سوال ایجادشده.

در سگ بودن موجودی که مرتب سرش جلوی ما تکان میخورد. هیچ شکی ندارم. اما قضیه خوردن کاغذ ارتباط زیادی به سگ بودن یا ادم بودن پیدا نمی کند.

پل عظیم وپهن سید خندان در انتهای خیابان پدیدارمی شود.موقع جمع و جور شدن و یافتن پول برای دادن کرایه تاکسی است.

راننده هم انتهای مسیر ما را میداند. نگاه پر محبتی به پسرم میکند ومی گوید:

-"حالا اگه شوکولاتی. اب نباتی چیزی داری که بدرد این بخوره بهش بده ".

پسرم حقا دست ودل بازی میکند و شوکولاتی از همان نوع که توی دهانش است را لای دهان نیمه باتز سگ میگذارد. راننده فوری ان را برمیدارد.

-"خیلی ممنون پسر جون ولی این طوری خفه میشه. من خودم بعدا ریزش میکنم . میدم بخوره."

راننده دستی روی سر پسر م میکشد. دست و دلباز تر از انم که بخوهم از سرنوشت شوکولات حرفی بزنم.

دقیقه ای بعد راننده دنده را خلاص میکند و ماشین می ایستدو منوپسرم پیاده میشویم. در حالی که سگ همچنان سرش را تکان میدهد. و به قول راننده از پسرم تشکر میکند. پس از گرفتن بقیه پول از راننده  نگاهی پر دامنه و عمیق بین من واو ردو بدل میشود.از ان ها که ادم میخواهد تا ته وجود طرف مقابلش را بخواند. نگاهی که تا رسیدن به ایستگاه بعدی تاکس رهایم نمی کند.

 

 

 

 

 

                                                                                     تیرماه-1386

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط هادی رضویان در جمعه دوازدهم مرداد 1386  |
 
 
بالا